تبليغاتX
خشن اما خونسرد

happywolf

معین

happywolf

http://happywolf.blogfa.com

خشن اما خونسرد

خشن اما خونسرد - راز عشق

خشن اما خونسرد

سلام

متولد5/4/67
من معین هستم از بچه های نیک روزگار
دانشجوی عمران و اهل زاهدانم اینجا سکوت است که فریاد میکند

خشن اما خونسرد

 
منوي اصلي
صفحه اول
پست الکترونيک
آرشيو مطالب

نویسندگان
  معین
  سایه


آرشیو ماهانه
  مرداد 1387
  تیر 1387
  خرداد 1387
  اردیبهشت 1387
  فروردین 1387
  اسفند 1386


جستجوگر




 

 تبلیغات




  راز عشق

در زمانهای بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود .

فضيلت ها وتباهی ها در همه جا شناور بودند .

آنها از بيکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضايل و تباهی ها دورهم

جمع شدندخسته تر و کسل تراز هميشه !!

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت :((بياييد يه بازی کنيم مثلآ قايم باشک.))همه

از اين پيشنهادشاد شدند و ديوانگی فورآ فرياد زد من چشم ميگذارم من چشم ميگذارم

واز آنجايی که هيچ کس نمی خواست به دنبال ديوانگی بگرده همه قبول کردند

اوچشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد.

ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع به شمردن کرد1

...2...3همه رفتند تا جايی پنهان شوند.

لطافت , خود را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت , داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت , در ميان ابرها مخفی شد.

هوس , به مرکز زمين رفت.

طمع , داخل کيسه ای که خودش دوخته بود رفت .

و ديوانگی مشغول شمردن بود,79...80...81.

همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود ونمی توانست تصميم بگيرد.

در همين حال ديوانگی به پايان شمارش ميرسيد 95...96...97.

هنگامی که ديوانگی به100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل رز پنهان شد.

ديوانگی فرياد زد دارم ميام و اولين کسی که پيدا کرد تنبلی بود وسپس لطافت را يافت

که به شاخ ماه آويزان بود.

دروغ ته درياچه , هوس در مرکز زمين , يکی يکی همه را پيدا کرد به جزعشق .

او از يافتن عشق نااميد شده بود.

حسادت درگوشهايش زمزمه کرد:تو فقط بايدعشق را پيدا کنی واوپشت بوته گل رزاست.

ديوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت وهيجان زياد ان رادر بوته گل رز فرو کرد

ودوباره ودوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد,عشق از پشت بوته بيرون آمد با

دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشتانش قطرات خون جاری بود.

شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جايی را ببيند.

او کور شده بود.

ديوانگی گفت:((ای وای من چه کردم من چه کردم, چگونه ميتوانم تورا درمان کنم؟))

عشق پاسخ داد:((تو نمی توانی مرادرمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی

, راهنمای من شو.))

و اينگونه بود که عشق کور شد وديوانگی همواره همراه اونه

 

< body>

+| نوشته شده توسط معین در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 9:40     

مطالب گذشته

عشق از ديد مردم
دل شكسته ها
مطالب خواندني
اس ام اس هاي توپ
سایه
آن سوی پنجره
میخوای لات بشی ؟
محاکمه عشق
پسر فقیر
بازی
هيزم شكن
ما ه من ، غصه چرا ؟!
راز عشق
نامه ای به قلبم
با تو

درباره


سلام

متولد5/4/67
من معین هستم از بچه های نیک روزگار
دانشجوی عمران و اهل زاهدانم


موضوعات
  راز عشق
  گالری عکس
  sms
  جالب
  کسب درآمد 100% تضمینی
  عاشقانه
  دل نوشته های خودم
  دل نوشته های دوستان

لینکستان
قالب وبلاگ
صادق هدایت
جیت کان دو سیستان و بلوچستان
دانش و پژوهش
دوست یابی
برگ آزاد
درد دلهای شعر من با تو
خوشاعشق و خوشا ناکامی عشق
داستان آموزنده
دردنامه ای برای دل خویش
دوستت دارم تا بی نهایت
bahaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaal
تراوشات یک ذهن معیوب !!
بوس ماهی
پیربابا (داش آرمین(
دستنوشته های ژرورا
عاشق تنها
بیا تو نترس
ِِضدپسر!!!Anti Boy
روزها و سوزها
وبلاگ تخصصی مهندسی عمران
آموزش مسائل جنسی برای+18
ستاره غريب


پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ
سید محمد جواد ذاکر طباطبایی
سید جواد ذاکر عزیز
یه دختر مشرقیه خوشگلو مهربونم
درد دلهای شعر من با تو
آرشيو پيوندها

اضافات

لينك Rss





Template designed by : ParsTheme Group

All Rights Reserved 2007-2008

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا