|
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا باهمه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من اینهمه بی باک نمی باید بود
دیگری جز تو مرا اینهمه آزارنکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تودادن غلط است
مدتی شد که در آزارم ومیدانی تو
به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه می بارم و میدانی تو
از برای تو چنین زارم و میدانی تو
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم وپا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
از سر کوی تو با دیده تر خواهم رفت
گرنرفتم ز درت شام سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم آزار مکش از پی آزردن من
|