خشن اما خونسرد
اینجا سکوت است که فریاد میکند
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. 1- از والاترین بخش وجود خود آگاه شوید.این آگاهی به شما کمک می کند تا خود را بسیار فراتر از کالبد فیزیکی بدانید. ۲- خود را باور کنید تا به عقل و خردی که شما را آفرید نیز ایمان بیاورید.اصل دوم شما را در جایگاه انسانی که با نیروی جهانی خداوند یکسان و یگانه است تثبیت می کند. ۳- بدانید که شما بسیار فراتر از موجودی زنده در محیط هستید . شما جزو جدایی ناپذیر محیط هستید.بر اساس این اصل هیچگونه جدایی بین شما و آنچه در خارج از وجودتان در دنیای مادی یافت می شود وجود ندارد. ۴- بدانید که می توانید خواسته ها و آرزوهایتان را بسوی خود جذب کنید.اصل چهارم ٬ قدرت شما را برای جذب آن چه از قبل با آن اتصال داشته اید نشان می دهد. ۵- به شایستگی خود برای دریافت خواسته هایتان افتخار کنید.اصل پنجم نشان می دهد که شما شایسته دریافت تمام چیزهایی هستید که به زندگی خود جذب کرده اید. ۶- با عشقی بی قید و شرط به منبع الهی خود بپیوندید.اصل ششم نوعی آگاهی می آفریند تا به اهمیت پذیرش تجلی خواسته ها به همراه عشقی بی قید و شرط پی ببرید. ۷- با صدای خلقت مراقبه کنید.اصل هفتم ابزارهایی را در اختیارتان قرار می دهد تا ارتعاش وجود خود را با ارتعاش صداهایی که در جهان خلقت یافت میشوند هماهنگ کنید. ۸- صبورانه نسبت به عاقبت کار و چگونگی تجلی خواسته هایتان بی تفاوت باشید.اصل هشتم تاکید می کند که باید خواسته هایتان را بطلبید٬اما نسبت به چگونگی تجلی و زمان انجام آنها بی نهایت شکیبا باشید. ۹- به هنگام تجلی خواسته هایتان با سپاسگزاری و سخاوت واکنش نشان دهید.اصل نهم یادآوری می کند که به هنگام متجلی شدن خواسته هایتان ٬ مهار منیت و خود پرستی و سپاسگزاری و خدمت به دیگران اهمیت بسیاری دارد. مراقبه روشی برای ارتباط آگاهانه با خدا (وین دایر) من درکهکشان عشق به تو غرق وتو تنها ستارهء نورانی این کهکشان عظیم مرا از رؤیاهای خود ترد کردی وتنها به اعماق کور شدهء کهکشانی فرستادی که راه برعبور هر ستارهء نورانی بسته وخود را ازچشمان او ربودی نمی دانم چه شد که آن عظمت روزهای عشقت و عشقم به پایان رسید وتنها برای من خاطره های چه خوش و تلخ به یادگار دارد و تو را نمی دانم نمی دانم که حتی ذخیره ای از خاطرات آن روزها درمغز و فکرت باقی است یا نه که دیگر صدا و نبض قلبت را از من دریغ می داری به راستی چه پیش می آید که عشقی با آن حرارت و گرمی رو به سردی و فراموشی گذارده و بازیگران این عشق به فرتهء نابودی و فراموشی می روند و تنها خاطرات تلخ وشیرین روزها، خنجربه قلبهای خسته گذارده و حتی با سیب معرفت خنجر نفرت می خوری و کس از سر درون کهکشانی به آن زیبایی و فروغ خبری ندارد و این تنهایی است که او را می پوساند و به انزوایی می کشاند که هیچ کس را رخصت ورود به آن نمی دهد و روز به روز و لحظه به لحظه ستاره های درونی این کهکشان می میرند و تنها یادی ازاو شاید به جای ماند و تو را نمی دانم که چگونه می توانی آن روزهای شور مرا فروگذاری وحتی با مرگ ستاره ها و کهکشان این ذخم خورده درامان باشی و نه عذابی و نه دردی ازعشق بر سینه گذاری نمی دانم و فقط این جمله درذهن پتک می کوبد که عشق آمدنی بود نه آموختنی.............. یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسمش مارك بود و انگار همهی كتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: 'كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!' من برای آخر هفته ام برنامه ریزی كرده بودم. (مسابقهی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانهی یكی از همكلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همینطور كه می رفتم، تعدادی از بچه ها رو دیدم كه به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاكها افتاد. عینكش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، روی چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش كشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیكه به دنبال عینكش می گشت، یه قطره درشت اشك در چشمهاش دیدم. همینطور كه عینكش را به دستش میدادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!' او به من نگاهی كرد و گفت: ' هی ، متشكرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی كه سرشار از سپاسگزاری قلبی بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسیدم كجا زندگی می كنه؟ معلوم شد كه او هم نزدیك خانهی ما زندگی می كند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟ او گفت كه قبلا به یك مدرسهی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین كسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از كتابهایش را برایش آوردم. او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارك را می شناختم، بیشتر از او خوشم میآمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند. صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارك را با حجم انبوهی از كتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهی عضلات قوی پیدا می كنی،با این همه كتابی كه با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارك خندید و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و مارك بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فكر دانشكده افتادیم. مارك تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من می دانستم كه همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست كیلومترها فاصله بین ما باشد. او تصمیم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسی بود كه قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت كنم. من مارك را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله كسانی به شمار می آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا كنند. حتی عینك زدنش هم به او می آمد. همهی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می كردم! امروز یكی از اون روزها بود. من میدیم كه برای سخنرانی اش كمی عصبی است. بنابراین دست محكمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!' او با یكی از اون نگاه هایش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'. گلویش را صاف كرد و صحبتش را اینطوری شروع كرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از كسانی است كه به شما كمك كرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یك مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست كسی بودن، بهترین هدیه ای است كه شما می توانید به كسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف كنم.' من به دوستم با ناباوری نگاه می كردم، در حالیكه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می كرد. به آرامی گفت كه در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالی كرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد. مارك نگاه سختی به من كرد و لبخند كوچكی بر لبانش ظاهر شد. او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا كردم. دوستم مرا از انجام این كار غیر قابل بحث، باز داشت.' من به همهمه ای كه در بین جمعیت پراكنده شد گوش می دادم، در حالیكه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما دربارهی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد. پدر و مادرش را دیدم كه به من نگاه می كردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق این لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست كم نگیرید. با یك رفتار كوچك، شما می توانید زندگی یك نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن. خداوند ما را در مسیر زندگی یكدیگر قرار می دهد تا به شكلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم. دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم. حالا شما دو راه برای انتخاب دارید: 1) این نوشته را به دوستانتان نشان دهید، 2) یا آن را پاك كنید گویی دلتان آن را لمس نكرده است. همانطور كه می بینید، من راه اول را انتخاب كردم. ' دوستان، فرشته هایی هستند كه شما را بر روی پاهایتان بلند میكنند، زمانی كه بالهای شما به سختی به یاد میآورند چگونه پرواز كنند.' هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد... دیروز، به تاریخ پیوسته، فردا ، رازی است ناگشوده، اما امروز یك هدیه است نویسنده : ناشناس آسمان همچو صفحه دل من روشن تر از جلوهاي مهتاب است امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوش تر از خواب است بر لبم شعله هاي بوسه تو مي شكفد چو لاله گرم نياز در خيالم ستاره اي پرنور مي درخشد ميان هاله راز بي گمان زان جهان رويايي زهره بر من فكنده ديدي عشق مي نويسم به روي دفتر خويش جاودان باشي اي سپيده عشق چه بسیار بر خانه ها نهادم داغ خام ها را گوسفند و گاو دسته دسته از گله ها را با فریب فراوان فریفتم آن فربه ها را به دروغ فریاد داد کشیدم و بردم بزغاله ها را ز خونشان خود ساختم و خریدم خانه ها را خوردم و خبیثانه خندیدم خامی آن خفته ها را در آن میان دو همنفس دادندم بیشتر تحفه ها را یکی مشورت روباه مکار که گفتم راه و خطا را وآن دگر غفلت چوپان نادان که داد میدان را حال هر سه شریکیم این جنایت ناصواب را گر چه من بردم ! اما جمعمان باید دهد جواب را زرتشت..... دلم را رها کنید اهالی نامهربان ! میخواهم تمام شوم و دوباره از « همان خیابانها » ... عبور نخواهم کرد ! میخواهم خستگیهایم را از دوش پاره ام بردارم و با بی بالی رها شوم... در آسمان تازه و خیس ... شاید سقوط کنم ولی دلتنگیهایم نیز سقوط میکنند ! - حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شديد ؟ - شوهر : عرضم به حضور ان ورت حاجی ! ايشون مارو پسند كردن ! مام ديديم بد گوشـــــــتيه گرفتيمش !!! - زن : حاج آقا ميبينين چه بی چشمو روئه ! حاج آقا تازه سابقه دارم هست ! - شوهر : حاجی چرت ميگه ! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بی گناهيه كامل ! - حاج آقا : جرمت چی بود ؟ - زن : حاج آقا ميبينين چقد بی احساسه ! - زن : حاج آقا ما الان درست ۳ ساله كه ازدواج كرديم ولی اين آقا اصلا عوض نشده ! - حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اينكه ايشون عوض نشده ميخواين طلاق بگــــــــيرين؟ - شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گير ميده ! اين كارو بكن ! اين كارو نكن ! اين لباسو بپـــوش !! - زن : حاج آقا به خدا منم تو فاميل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شيك ترين لباسارو بپـوشه! - حاج آقا : خواهر من حق با ايشونه ! - شوهر : حاجی من اصن بدون زيرشلواری خوابم نمبره ! بابا چارديواری اختياری ! - حاج آقا : خدا بيامرزتش ! - زن : حاج آقا شما نميدونين من چقدر سعی كردم حرف زدن اينو درست كنم ! نشد كه نشد ! - زن : حاج آقا يه روز نميشه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وصيغه آزادش كرديم ... -حاج آقا : خب شما كه اينهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتين چرا با هــــــــم ازدواج كردين ؟؟!! مدادی شکسته در دست نیمه جان است اما میدهد جان به تن مرده خاطرات من خاطرات عشق و نفرت خاطرات بی وفایی خاطرات من و زندان و رهایی خاطراتی که برایم میله ساخت اطاقکی سه دیواره ساخت بغض و حسرت اشک اندوه ان تن جوانی سبز پر خاکستر حسرت تیره از نفرت و غربت شعری از خودم انتظار ... نشسته ام روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائیز تا اینجا با من آمدی... باد وزید ... گفتی بمان تا برگردم ! و من ماندم تا برگردی .. تنهایی لحظه هایم را پر پر میکنم تا بیایی میدانم که می آیی ! ولی تنهایم و من از تنهایی می ترسم ! کاش باد نمی وزید و تو نمی رفتی روی نیمکت چوبی انتظار کنار جاده پائییز نشسته ام و به حرکت برگها نگاه میکنم فقط نگاه میکنم ... ! و به این می اندیشم که گفتی بمان تا برگردم ! به نام پروردگار بی همتا پرپرواز من همون عقاب پیرم که سروسامون نداره نمی تونه اوج بگیره یا شگفتی بکاره یادته تو اسمونها پابه پات پرمی زدم من پنجه ام در پنجه تو فارغ از نبود وبودن من وتو تا پشت ابرا اوج گرفتیم تا کرانه تویی هم خونه اخر تویی رویای شبانه ای تو اولین سر اغاز ای تو پایان وهمیشه واسه من تو بهترینی بی تو بودن مگه میشه حالا من عقاب پیرم شهپرم دیگه شکسته پرپروازی ندارم بی تو تنهایم وخسته بذار این روزای اخر که دیگه عمری ندارم روی شونه های گرمت سر بذارم جون سپارم اثری از فرشته طاهری تقدیم به همه شما خوبان استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است. استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود سالها گذشت؛ و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید. دقت عمل
خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود همان بهتر که بوی گند بگیرد حرفهای دلم و تو از بویش خفه شوی اما مرا با دلداریه بیجایت خفه نکنی در این دنیای پر از خفقان پر از خفت پر از خاری مرا خنگ فرض نکنی و تف کنی به خش خش کلماتم و بگویی آرام باش همان بهتر که بوی گند بگیرد.......... به قلم ساحره اومدم چون دلم براتون تنگ شده بود هر موقع حال کردین واسم نظر بذارین مطمئن باشین میام و جوابتون رو میدم
به محض شروع حرکت قطار پسر که کنار پنجره شسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن! درختها حرکت می کنند"
مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند!"
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.
باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن! باران می بارد، آب روی من چکید."
زوج جوان دیگر طاق نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟"
مرد مسن گفت: "ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند."


تقدیم به همه آنانی که از طفولیت تا حال وتا بعد به من آموختند و خواهند آموخت : چگونه اندیشیدن را...
اینک سر به خاک آستان همه آنانی می ستایم که به من آموختند راه شرف را ... !
درخشید خورشید گیتی فروز
شب تیره ی آریان گشت روز
بر افکند زردشت از رخ نقاب
به بتخانه بابل افکند تاب
به یک دست آتش به یک دست زند
در آن راز خلقت در این رمز و پند
به ایرانیان گفت: هرمزد پاک
مرا داده این فره تابناک
بگیرید گاتا و یسنا به دست
مباشد جز پاک یزدان پرست
پرستش کنید این بهی کیش را
برانید اهریمن خویش را
نیایش به هرمزد روشن نکوست
که خورشید روشنگر بام اوست.....

- زن : نازيلا ! ليسانس هنرهای تجسمی از دانشكده سيكتيروارد فرانسه ! ۲۰ ساله !
مختوم النسلش كردم !
حـاج آقا اين شوهر من نميفهمه تمدن چيه ! نميدونه مدرنيسم چيه!
به مولا آدم با كروات يبوست ميگره ! نفسمون ميات بالا ولی پايين رفتنش با شابدوالعظیـــمه !
حاجی ما از بچگی عادت داشتيم دو سه تا تكمه مون وا باشه !! بابا پشم سينه و اين صـوبتا !
يكی سيغار ! يكی زيرشلواری !
حاجی جونم برات بگه كه گير داده خفن كه سيغار نكش ! رفته برام پيپ خريته !
آخه خدايیـــش اين سوسول بازيا به ما ميات ؟!!
دیــــگه روم نميشه جولو بچه محلا سرمو بلند كنم !
حاجی خسته مونده از سر كار ميام خونه به جای چايی واسه من كافی شاپ مياره !
درســته آخه ؟! حاجی از وقتی گرفتمش ۳۰ كيلو كم كردم ! از بس كه از اين غذا تيتــيشـيا داده
به خورده ما !!! لازانتيا و بيف استراگانورف و اسپاقرتی و از اين آت آشغالا
حاجی هركی يه سليقه ای داره ! خب منم عاشق آب سيرابی با كيك تيتاپم !!!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟

به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن
با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد
و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و
گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که
کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
ادامه مطلب
من روزها کار میکنم. میتوانم
خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم، یا خط کنار یک نردبان. خط دومی
گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، یا خط یک
نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانهاى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچهها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو
خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی زد زیر گریـه خط
اولی گفت: نه این امکان ندارد. حتمأ یک راهی پیدا میشود. خط دومی گفت:
شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمیرسیم. و
دوباره شروع کرد به گریه کردن. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این
صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا
میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی کمی آرام گرفت. لحضاتی بعد
اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند. از زیردر کلاس گذشتند. وارد حیاط
شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها
گذشتند ....، از صحراهای سوزان .... ، از کوههای بلند .... ، از درههای
عمیق ......، از دریاها ......، از شهرهای شلوغ....
آنها دانشمندان زیادی را
ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است. هیچ فرمولی شما را به
هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از
همین الآن نا امیدتان کنم. اگر میشد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر
دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان
بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار
باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به
هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود. سیـارات از مدار
خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد. چون
شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین
محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما
به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو
کنید...... دو خط موازی باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز
داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست
میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت: چی بی معنی است؟
خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر
میکــنم. و اما به راهشان ادامه دادند.
روزی به یک دشت قشنگ رسیدند.
یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی میکرد. خط اولی گفت: بیـا وارد
آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت:
شاید هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت: در آن
بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند. روی دست نقاش
رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
. صدای آهنگ تند و تیز سیستم با کلاس ماشینش تا یک کیلومتری قابل شنیدن بود
. پشت سرش دختر جوانی پشت فرمان بود
. دختری زیبا با آرایشی جذاب .
پسر برای مخ زدن دختر یک لحظه چراغ های پلیسی ماشین را روشن کرد .
ولی فایده ای نداشت .
دختر می خواست سبقت بگیرد ،
اما پسر اجازه ی این کار را به او نمی داد .
او می خواست به هر صورت یا دختر را به دست آورد یا او را اذیت کند .
ناگهان در یک لحظه بر اثر بی ملاحظه گی پسر ،
دخترک نتوانست کنترل ماشینش را حفظ کند و از عقب محکم به ماشین پسر زد.
پسر دیوانه که موقعیت را مناسب می دید برای گرفتن ماهی از آب گل آلود با دادن فحش های رکیک از ماشین پیاده شد و به سمت دختر رفت .
قرتی خانم احمق ، بی شعور عوضی تو که رانندگی بلد نیستی بهتره پشت همون میز توالت بشینی .
دختر بیچاره نگاهی به پسر و مردمی که دور و بر ماشینش جمع شده بودن انداخت و گفت:
آقای محترم شما یک ساعته داری منو اذیت می کنی... شما داری بد رانندگی می کنی....
- بی خود حرف نزن بیا پایین ببین چه بلایی سر ماشین من آوردی....
- خوب خسارتشو می دم ....
- زحمت نکش ... گفتم بیا پایین .....
دخترک دو عدد عصا از روی صندلی عقب برداشت و به زحمت پیاده شد.
دختری معلول با دو پای قطع شده از زانو و اتومبیلی مخصوص معلولین .
چشم های پسر نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. نگاهی از روی شرمندگی به دختر انداخت. سرش را پایین گرفت و رفت.
دیگر نه صدای ضبط ماشینش به گوش می رسید و نه موهایش را مرتب می کرد.
دختر لبخند تلخی زد و به راهش ادامه داد...

به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی هستید.
ولی برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید “دقت عمل” داشته باشید و هم “رقت عمل”.
همه شما باید این کار که من الان میکنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمی خورید و اخراج هسید!!
سپس
یک جسد وارد کلاس میکند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو
میکند می گذارد توی دهانش و می مکد. و می گوید حالا شما هم باید همین کار
را بکنید!!
دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی استاد می گوید
الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا دخترها غش می کنند، پسرها
بالا می اورند، ولی با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت
جسد می کنند و می گذارند در دهنشان و می مکنداستاد میگوید:
هان
. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی دقت عمل نداشتید. شما همگی انگشت
اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و
انگشت وسط را مکیدم..
سعی کنید بیشتر دقت کنید!

| Design By : Night Skin |


